به گزارش شهرآرانیوز؛ تصور کنید تنهایی یک کودک هشت ساله را که خزیده باشد کنج خانه و سرش را کرده باشد توی کتابی که بهظاهر به دستهای کوچک و سن و سال کمش سنگینی میکند. جوری با چشمهای مشتاق کتاب را تورق میکند انگار دارد نقشه یک گنج واقعی را در صفحات کتاب دنبال میکند.
«خزائن الاشعار» برای محمود هشت ساله، بیشک، گنجینه بود. شعرهایش نه فقط تنهاییاش را پر میکرد که داشت آرام آرام سرنوشت درخشان آیندهاش را رقم میزد.
هروقت آرام و بیصدا بود، مادرش میدانست باز رفته سراغ خزائن الاشعار. اصلا کسی یادش نیست چطور شد این کتاب سر از خانه حاجی اکبرزاده درآورد، اما درست از همان زمانی که افتاده دست محمود، قید همه چیز را زده. شبها شعرها را حفظ میکند و روزها توی مدرسه برای همکلاسیها منبر میرود.
میایستد روی یک نیمکت چوبی زهواردررفته و میان حلقه دانشآموزان کنجکاو، هرآنچه از شب پیش به خاطر سپرده، سوار بر لحنی سوزناک، اجرا میکند. بچهها بیاختیار دستها را بالا میبرند و به سینه میکوبند. او مداح کوچک بیرقیبی در مدرسه است که هر شب از گنجینه خزائن الاشعار مشتی به جیب میریزد و فردای آن روز، دوستانش را میهمان سفره بیریای مداحیاش میکند. این جمع زلال در دارالتعلیم تدین مشهد، نخستین محفلی است که همه، محمود را با قامت کوتاه و سر تراشیده، به چشم یک نوحهخوان نگاه میکنند.
پسری که نه پدر نانوایش مداح بود نه مادرش مجلسدار مراسم روضهخوانی. این شوق به مداحی ریشه در ناخودآگاه او داشت. انگار مقدر شده بود میان جورواجور گرایش و علاقهمندی و دغدغه، در روزگاری که پسربچهها توی کوچهپسکوچههای خاکی محله نوغان پی بازی، زمین میخورند و با زانوی خونآلود به خانه برمیگردند، محمود هشت ساله به محض اینکه یاد بگیرد از روی کتاب بخواند، شبیه به مردهای سی چهل ساله بچسبد به کتابی که انگار به جانش بسته است.
کمکم پای محمود به هیئتهای مداحی باز شد. اولین بار حسینیه خبازها بود. هیئت خاتمالنبیین او را در حلقه مراسم خود پذیرفته بود. هر چند جلسه یک بار فرصت داشت برود بالای منبر و نفسش را آزاد کند. هیچوقت آن اولین فرصت خواندن را فراموش نکرد. پاهایش از شدت اضطراب میلرزید. یک نفر بلندش کرد گذاشت روی چهارپایه. گوشهایش سرخ شده بود و تمام تنش گر گرفته بود. خودش را به هر زحمتی که بود جمع و جور کرد. توی آن جمعیت بزرگسال، همه به چشمش ناآشنا میآمدند جز پدرش که با چشمهای نوازشگر، در انتظار نوکری کودک هشت سالهاش بود.
خدابیامرز حاج آقا آذری بعد از فوت مرحوم اکبرزاده، دست محمود پسر یتیمش را گرفت و با خودش برد هیئت خودشان. از وقتی که پدر محمود از دنیا رفته بود، همان پنج کلاس درس را هم رها کرده و رفته بود دنبال کار. حاج آقا آذری در حق محمود پدری کرده بود که پایش به هیئت مجمع الذاکرین باز شد.
کاسب نامدار فلکه دروازه قوچان، حالا داشت مسیر زندگی محمود نوجوان را به سمت شکوفا شدن عوض میکرد. آن روزها همه چیز بر اساس تجربه پیش میرفت. باید شعرها را حفظ میکرد و به لطف اجراهای مستمر و مکرر، شاگرد زمانهاش میشد. کمکم کتاب خزائنالاشعار را گذاشت روی طاقچه و دست برد سمت شعرهای تازهتر. اشعار جناب سراج هم خواندنی بود.
آقای دلخون هم شعرهای نابی داشت. سردمدار تمامشان هم حاج آقای آذری بود؛ رئیس مداحان مشهد، دکاندار مغازه آردفروشی که کسب و کار خودش را داشت و قرانی از محل مداحی به جیب نمیزد. شاید این منش خدمت خالصانه را اولین بار محمود اکبرزاده از مرحوم آذر آموخته بود. مردی که ابیات ناب سرگشتهاش به همت محمود اکبرزاده توی دو دیوان سرجمع شد. آن روزها محمود کارش شده بود رونویسی از سرودههای استاد توی دکان آردفروشی. او حالا گوهرشناسی بود که بهخوبی قدر گوهر میدانست.
مأمور ساواک در آن تاریکی نمور اتاق بازجویی، زل زده بود توی چشمهای محمود اکبرزاده و منتظر بود تا یک بار دیگر آن یک بیت دردسرساز را بخواند: «گرچه از هر ماتمی، خیزد غمی/ فرق دارد ماتمی با ماتمی» اینها بهانه بود. یک بیت مرثیه برای فوت همسر طاهر احمدزاده شده بود قلاب دستگیری او. این سالهای اخیر، نفس گرم محمود اکبرزاده پای خیلی از جوانها و پیشکسوتها را به محافل روضهخوانی باز کرده بود. این هرگز به مذاق حکومت خوشایند نبود.
بازجو پرسید: «کتاب هم دارید؟» و محمود اکبرزاده بیآنکه چیزی در دلش بلرزد، زل زد توی چشمهای گرگرفته مأمور سازمان و گفت: «بله! «حسین پیشوای انسانها» که سال ۱۳۴۳ در تهران چاپ کردم. یک کتاب پر از شعرهای امام حسینی و انقلابی! چاپخانه اسلامیه تهران چاپش کرد. دکتر شریعتی هم یک مقدمه مفصل بر آن نوشت. حالا هم قصد دارم بروم سراغ کتاب دوم؟!» آن روز همه چیز با یک تعهدنامه تمام شــــــــد، امــــا راه حاج محمود اکبرزاده همچنان پرقدرت و باانگیزه ادامه داشت.
در آن جمع پنجاه، شصت نفره که از سرتیپ و سرهنگ گرفته تا عالم و روحانی و منصبدار، وقتی رهبر معظم انقلاب به حاج محمود اکبرزاده رسید با نگاهی تحسینآمیز گفتند: «حاج آقا اکبرزاده!» و بعد بوسهای به پیشانیاش گذاشتند. ملاقات دوباره حاج محمود پس از سالیان سال، دروازه خاطرات بسیاری را در سر رهبر معظم انقلاب گشوده بود. آنها در روزگار جوانی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در مسجد کرامت و مسجد امام حسن مجتبی (ع) مشهد خاطرات بسیاری با یکدیگر ساخته بودند.
حضرت آقا امامت نماز را برعهده داشتند و منبر میرفتند، حاج آقای اکبرزاده هم با نفس گرم خود، مراسم را رونق میبخشید. جمعیت گوش تا گوش روی حصیرهای خاکآلود مسجد به شوق حضور این دو شخصیت محبوب و ارزشمند انقلابی، حاضر میشدند و هرکجا نامی از آنها بود، وحدت و همبستگی در میان مستمعان موج میزد.
بعدها انقلاب پیروز شد، روزگار تغییر کرد، خدا به حاج محمود چهار پسر داد و میراث گرانقدر پدر به پسرها رسید. مدح اهل بیت را کم کم بسیاری به سبک و سیاق نسل اکبرزاده دنبال کردند، اما کمتر کسانی در این مسیر قید دستمزدهای گزاف هیئتها را زدند. آنچه از منش حاج محمود به پسرانش رسید، نوکری بیقید و شرط بود. روزی آنها از محل کسب و کارشان میگذشت و نفسشان بیدریغ وقف نوکری فرزندان آلعلی بود. پیرغلامی، تنها یک عنوان تشریفاتی برای مرحوم اکبرزاده نبود.
محاسن او، بیاغراق یکی یکی در مسیر اهل بیت سفید شده بود و هیچگاه دنیایش را با مدح ائمه اطهار معامله نکرد. روزی که در ۸۷ سالگی از دنیا رفت، نه فقط یک پیرِ نوحهخوانِ پیشکسوت که یک گنجینه معنوی بیتکرار به آغوش خاک سپرده شد. مردی که میگفتند حافظه انجمنهای شعر و مداحی مشهد بود.
*مصرعی از استاد محمدجواد غفورزاده (شفق) در وصف مرحوم اکبرزاده: یادشبهخیر آن که نگاهی زلال داشت/ راهی به آستانه زهرا و آل داشت در کاروان پیرغلامان اهل بیت/ عنوان و حسن سابقه هشتاد سال داشت